سلام گفته بودم میام خاطره دیشبو مینویسم اومدم:)
اقا ما دیشب از شهرستان برمیگشتیم یهو بابام گفت یا ابوالفضل
یا علی بیچاره شدیم ماشین ماشین!!
ماگفتیم چییییی شدهههههه؟
گفت آمپرش رفته بالا اوه اوه دیدیم آمپرش چسبیده ب سقف خخخخ
منم اصلا از ماشین سر در نمیارم فک میکردم الانه ک منفجر شه
خیلی ترسیده بودم رنگم پرید داشتم میمردم
آخه یه بار6سال پیش باک ماشینمون توی حیاط خونمون
آتیش گرفته بود من از اون موقع ب بعد خیلی از4شنبه سوری
و آتیشو باک ماشینو اینا میترسم ب طوری ک زبونم بند میاد
آره داشتم میگفتم بابام گفت شبه الانم تاریک یهو ممکنه
ماشین خاموش شه یا فرمون از دسم در بره
همین ک فهمیدم ماله باک نیس خیالم راحت شد
بعد بزور یکم ماشینو تا جلوتر بردیم رسیدیم ب یه پمپ بنزین
و رستورانو اینا
بابام اب ریخت توی موتور ماشین یکم آمپرش اومد پایین
ولی دوباره میرفت بالا مثل اینکه اب گردش نمیکرد و از
اگزوز میریخت بیرون
خلاصه بابام زنگ زد ب دوستش گفت باید ماشینو بکسل کنن
حالا مام200کیلومتر تا شهر مونده بود ک بیایم
بعد فهمیدیم اونجایی ک ما رفتیم تریلیا میان و میرن
اقائه ک اونجا بود گفت 2ساعت دیگه ک میشه2نصفه شب
یه تریلی میاد اینجا ک خالیه اتفاقا مسیرشم دقیقا
مسیر شماست
هیچی دیگه تریلیه اومد ماشین مارو بار زد مام توش!!
تازه میگفت میخواید ماشینو ببرم طبقه بالایی؟!
وایی من داشتم میمردم فک کن توی ماشینی باشی ک روی تریلیه!!
انقد تکون تکون خورد ب حالت سانتریفیوژ پلاسمای خونم جدا شد
صب باحالت تهوع پاشدم البته هنوزم یکم حالم بده
چون4ساعت تو راه بودیم
برچسب:
نویسنده: یگانه حیدریان